گویند بهشت و حور و عین خواهد بود![]()
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود ![]()
گرما می و معشوق گزیدیم چه باک ![]()
چون عاقبت کار چنین خواهد بود![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

شاد و سرحالین ...... می شنوین صداشو ؟؟ گوش بدین صداش میاد
صدای بهار رو می گم
امسال دومین بهار زندگی ماست . ![]()
راستی می خواستم بگم می دونید اولی فال حافظی که من واسه میثم جان گرفتم حضرت حافظ چی فرمود
الان میگم .......

آره خودشه . . . . ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره رنگین خود بنشانم ات بنشین غمی نیست
حوای من بر من نپیر این خود ستایی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و اسمان ات آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگر چه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
من زیاد بلد نیستم متن ادبی بنویسم ... فقط میگم دوست دارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
«تقدیم به بهترینم»
نمی دانم چرا ؟ اما ترا هر جا که می بینم
کسی انگار می خواهد ز من تا با تو بنشینم
تن یخ کرده آتش را که می بیند چه می خواهد ؟
- همانی را که می خواهم ترا وقتی که می بینم
تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
و بی شک دیگران بی هوده می جویند تسکینم
تو آن شعری که من جایی نمی خوانم که می ترسم
به جان ـ ات چشم زخم آید چو می گویند تحسینم
زبانم لال! اگر روزی نباشی من چه خواهم کرد ؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم ؟
نباشی تو اگر ناباوران عشق می بینند
که این من ـ این من آرام ـ در مردن بجز اینم !
سلام
این وبلاگ رو و شعراشو تقدیم میکنم به همسر عزیزم که این شعرا رو خیلی دوست داره![]()
![]()
امیدوارم که شما هم دوست داشته باشین ......![]()
فعلا .....
با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی از ترا حتا به رویا هم ندارم
زیر سقف آشنایی هات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادیولی من چون قناری
دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم
نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی
ورنه بی هوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست؟ پیش از رفتن ای خوب !
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم .
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل تست که در قولی از آن اما نیست
تو چه رازی که به هر شیوه ترا می جویم
تازه می یابم و باز-ات اثری پیدا نیست
شب که آرامتر از پلک تو را می بندم
با دلم تاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست . . . . (عزیزم میثم جان
)
دوستون دارم فعلا .....![]()